از اینکه یه مدته که به صورت نا مرتب و دیر آپ می کنم معذرت می خوام آخه خیلی سرم شلوغه آخه امتحاناتم شروع شده و از همه بد تر امتحانات کلاس کنکور هم شروع شده و بازهم بدتر اینکه دو کنکور آزمایشی دیگه انتظارم رو می کشه
و بازهم بدتر بدتر اینکه من خرداد ماه باید کنکور واقعی رو بدم که خیلی بهم فشار آورده و من ناراحتی اعصاب گرفتم
باید من رو ببخشید![]()
خوب حالا ببینم که چی دارم؟؟؟
خوب یه خبر از سایت سیریوس بلک که من تازه در اون عضوشدم:
"وارنر براز دیروز اعلام کرد که نسخه ی دیجیتالی (IMAX) فیلم هری پاتر به طور باونکردنی توانست 20،033،758 دلار در نمایش بین المللی خود فروش کند. "دن فلمن"، رئیس بخش توزیع محصولات خانگی استودیو وانر براز، توضیح داد: "از فروش بی سابقه و باورنکردنی هری پاتر و جام آتش نسخه دیجیتالی خیلی هیجان زده شده ایم. نسخه های دیجیتالی باعث میشه که شور و هیجان فیلم های هری پاتر دو چندان بشه و لذت بیشتری رو برای بیننده فراهم میکنه و باعث موفقیت هر چه بیشتر این مجموعه میشه.""
امید وارم که خوشتون اومده باشه![]()
خوب میرسیم به جملات زیبا:
بچه فرشته ای است که هرچه دست و پایش بزرگتر می شود بالهایش کوچکتر می گردد!![]()
بعدی:
یک روز
یک زمان
یک مکان
بتا مرگ میعاد خواهم داشت
کاش آن روز
آن زمان
آن مکان
اکنون و اینجا باشد
ای کاش...
امیدوارم که خوشتون اومده باشه![]()
![]()
خوب دیگه وقت رفتنه
بای![]()
امیدوارم که حالتون خوب باشه راستی این خبر رو شنیدین که یاهو می خواد برای تحریم ایران روم هایی رو که ایرانی ها توش می رن رو ببنده و می خواد کاری کنه که حتی آی دی ها هم باز نشه
خیلی بی جنبن مگه نه
تا دیدن که ایران تونست چرخه کامل انرژی هسته ای رو بدست بیاره شروع کردن به تحریم کردن
واقعا که خیلی بی جنبه هستن خوب بهتره بریم سراغ اخبار یه خبر از سایت جادوگران دارم:
دنیل رادکلیف، بازیگر نوجوان نقش هری پاتر، به زودی شانس خود را در تلویزیون نیز می آزماید.
رادکلیف که شهرتش را وامدار بازی در مجموعه آثار "هری پاتر" است پشنهاد بازی در مجموعه تلویزیونی "فوق العاده ها" را دریافت کرد.
ریکی گرنائیس، کارگردان این مجموعه از رادکلیف دعوت کرد که در اپیزودهای بعدی به نقش آفرینی بپردازد. هری پاتر سینما با اشاره به اینکه از این پیشنهاد بسیار مسرور است، گفت: "آنقدر هیجانزده هستم که شب پس از این پیشنهاد نتوانستم چشم هایم را روی هم بگذارم. هنوز نمی دانم چه نقشی در این مجموعه برای من در نظرگرفته شده اما باید بگویم این فرصتی بسیار عالی است که طی آن می توانم شانسم را در نقش های متفاوت بیازمایم."
راستی من تصمیم گرفتم که زندگی نامه هری پاتر و تمام کسانی که در این کتاب به او کمک می کنند یا بر زدش هستند رو براتون بنویسم امید وارم که خوشتون بیاد![]()
خوب میریم سراغ جملات زیبا:
دریای عشق ساحل ندارد
بعدی:
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
امید وارم که خوشتون اومده باشه ببخشید اگه جملات امروز زیاد جالب نبود قول می دم که در آپ بعدی از دیدن جملات زیبا لذت ببرید![]()
راستی مرلین جان اصلا نمی تونم که بیام تو وبلاگت چرا؟؟؟
بای![]()
امروز سر حال هستم و از کار روز شنبه خیلی یمون شدم آخه من مجبورم که تابستون تو گرما برم مدرسه و این درس رو که حذف کردن رو پاس کنم![]()
اما اشکال نداره حداقل نزاشتم که معلم من رو خورد کنه![]()
![]()
خوب من امروز خبری نداشتم ولی می خوام زندگی نامه رولینگ رو براتون بذارم![]()
جي.كي.رولينگ:
فكر اينكه ما يك بچه داشته باشيم كه بتونه از دنياي واقعي خارج بشه و به جايي بره كه قدرت و آزادي داره، واقعا من رو خوشحال ميكنه.
پدر و مادر من ، هر دو اهل لندن بودند .آنها در قطار كه از ايستگاه كينگركراس لندن ، به آرجورات اسكاتلند مي رفت با هم آشنا شدند . در آن موقع هر دو 18 سال داشتند . پدر من به اسكاتلند مي رفت تا به « نيروي دريايي سلطنتي » ملحق شود . مادرم نيز به اسكاتلند رفت تا به«انجمن حقوق زنان بپيوندد مادر من در آن روز گفته بود كه سردش سردش شده است و پدرم كتش را به او داده بود تا گرم شود . آنها دقيقاً يك سال بعد از اين ماجرا ، ازدواج كردند . زماني كه آنها 19 ساله شدند ، پدرم از « نيروي دريايي سلطنتي » جدا شد و به حومه برستول ، در غرب انگلستان مهاجرت كرد . مادرم در بيست سالگي به من زندگي داد ، من يك بجه شيطون بودم .
فكر سنگ جادو ، از عكسهاي بچگي ام كه در آنها به توپ مورد علاقه باديم كه پوشيده از حبابهاي رنگي بود به ذهنم رسيد خواهرم « دي » يك سال و يازده ماه بعد از من متولد شد . روز تولد « دي » را خيلي راحت مي توانم به ياد بياورم . بهر حال من براحتي به ياد مي آورم كه درآشپزخانه مشغول بازي كردن با اسباب بازي پلاستيكي ام بودم و پدرم مشغول قدم زدن در آشپزخانه بود . بعد بسوي اتاق خواب ،پيش مادرم رفت ، همان كسي كه به خواهرم در اتاق خواب زندگي داد . من خاطراتم را بطورصحيح بياد ندارم اما بعد از مدتي ، من اين خاطره را با مادرم چك كردم . همچنين من يك عكس سياه و سفيد دارم . از زماني كه قدم زنان دست به دست پدرم به اتاق خواب رفتيم و مادرم را ديدم كه در لباس شب اش درست در كنار خواهرم خوابيده بود « دي » مانند مادرم موهايي كاملاً سياه و چشماني به رنگ قهوه اي تيره داشت. ( هنوز هم داره ) اون مطمئاً از من خيلي زيباتر بود. (هنوز هم هست ) من فكر مي كنم ، والدينم تصميم گرفتند كه من نور چشمشون باشم .وقتي ديدم كه كسي به به صورت زيباي « دي » توجهي نمي كند ، من به « دي » توجه كردم.ما بي شك مجبور بوديم كه سه قسمت از دوران بچگي مان را مثل گربه هاي وحشي درون يك قفس بسيار كوچك زنداني باشيم. « دي » كنار ابرويش زخم شد و اين در زماني اتفاق افتاد كه من از عصبانيت چيزي را به طرف او پرتاب كردم، اما هرگز انتظار نداشتم كه با « دي » اصابت كند. من سهي كردم عذرخواهي كنم و براي زخم او يخ آوردم ( براي اينكه درد زخمش آروم بشه، جوآن رفته و يخ آورده ). مادرم رو هيچوقت اينقدر عصباني نديده بودم.
ما ويلامون و حومهي بريستول را زماني كه چهار سال داشتم ترك كرديم و به وينتربورن در يك خانهي دوطبقه رفتيم. من و «دي» هر دو توافق داشتيم كه هيچكداممان از آن خوشمان نميآيد. يادم ميآيد كه من و «دي» هيچ وقت با هم كلنجار نميرفتيم، در واقع من و «دي» براي هم دوستان صميمي بوديم. او معمولاً خودش از من درخواست ميكرد كه برايش داستان بگويم و من براي او كلي داستان ميگفتم. معمولاً داستانهاي من به شكل داستانهايي در ميآمدند كه ما جاي شخصيتهاي اصلي آن بازي ميكرديم. معمولاً وقتي زياد بازي ميكرديم، من خسته ميشدم ولي «دي» هميشه دوست بازي كند ( چون اغلب نقشهاي اصلي را به او ميدادم). در محل جديد زندگي ما، تعداد زيادي بچه وجود داشت كه ما با آنها بازي ميكرديم. در بين بچهها خواهر و برادري بودند كه فاميل آنها «پاتر» بود. من هميشه فاميل آنها را دوست داشتم، حتي بيشتر از فاميل خودم رولينگ. آن برادره اسمش هري بود. مادرش ( مادر هري ) ميگش كه من و هري سعي ميكرديم كه شبيه به جادوگراها لباس بپوشيم. من نميدونم كه كدوم يك از خاطرات درسته. من تنها چيزي كه يادم هست اينه كه يك پسر بود كه يك دوچرخه داشت كه همه دوست داشتند سوار دوچرخهاش بشوند. يك روز « دي » از من درخواست كرد كه سوار دوچرخه بشه، ولي اون پسره با سنگ «دي» رو زد براي همين من اونو با يك شمشير پلاستيكي محكم زدم ( من تنها كسي بود كه به طرف «دي» چيزي پرتاب ميكردم ).
من از رفتن به مدرسه در وينتربورن لذت ميبردم. مدرسه سرشار از سرگرميهاي آرامبخش بود، مثلاً: كوزهگري، نقاشي و داستان كه براي من لذتبخش بود.
به هر حال والدينم هميشه دوست داشتند در طبيعت زندگي كنند. حدود 9 سالم بود كه به تاتشيل رفتيم. يك دهكدهي كوچك درست بعد از چپستو در ولِز.
مهاجرت ما درست مصادف شد با مرگ مادربزرگ محبوب من، اتلين، همان كسي كه اسم خودش را بر روي من گذاشته بود. شكي نيست كه احساس من در آن زمان اصلاً از مدرسه جديد خوشم نيايد. ما در تمام طول روز پشت ميز خود نشسته بوديم و تخته سياه را نگاه ميكرديم. مدرسهي من «وايدين»، جايي كه من يازدهساله بودم، جايي بود كه من با « سين هريس » آشنا شدم. همان كسي كه ايدهي حفرهي اسرار را در من به وجود آورد. او يك فورد آنجلياي اصل داشت. او اولين دوست من بود كه ميتوانست با ماشين سفيدش رانندگي كند و دور بزند و اين يعني آزادي. من از پدرم خواستم كه همين چيز را به من بده. چيزي كه بدترين چيز براي موقعي كه شما تينيجر هستيد، هست. بعضي از شادترين خاطراتم برميگرده به سالهاي تينيجام در تاريكي ماشين سين. او اولين كسي بود كه به طور جدي، فكر نويسنده شدن را در سرم انداخت و تنها كسي بود كه باعث شد در اين زمينه موفق باشم و اين ارزشش خيلي بيشتر از آن چيزي بود كه بهش گفتم. بدترين اتفاقي كه در دوران تينيجيام افتاد اين بود كه مادرم مريض شد، سيستم عصبي او دچار اختلال شده بود. در آن موقع 15 سال داشتم و شنيدن اينكه او به سختي بيمار شده براي من يك شك وحشتناك بود. من مدرسه را در سال 1983 ترك كردم و به تحصيل در دانشگاه اگزتر در جنوب سواحل انگلستان مشغول شدم. من فرانسوي ياد ميگرفتم كه كار اشتباهي بود. من مجبور بودن زبانهاي زندهي مدرن جهان را ياد بگيرم، ولي اين كار به كجا منتهي شد؟ من يك سال زندگيام را در شهر پاريس گذراندم. بعد از ترك دانشگاه من در لندن كشغول به كار شدم. طولانيترين شغل من « عفو جهاني » بود. سازماني كه عليه پايمال كردن حق انسانها در تمام دنيا فعاليت ميكرد، ويل در سال 1990 من و دوستپسرم تصميم گرفتيم كه باهم به وينچستر برويم. آن موقع آخر هسته بود. من سوار يك قطار شلوغ در راه لندن بودم كه ناگهان فكر هريپاتر به سادگي به سرم افتاد. من از شش سالگي مينوشتم ولي هرگز به چنين چيزي فكر نكرده بودم. در آن موقع من خودكاري همراه نداشتم، به همين دليل از ديگران براي قرض گرفتن خودكار سوال كردم. الان كه فكر ميكنم ميبينم كه واقعاً، به تاخير افتادن حركت قطار كه باعث شد من چهار ساعت يك جا بنشينم و تمام افكارم رو سر هري پاتر متمركز كنم، واقعاً اتفاق خوبي بود. در همان زمان بود كه يك مو سياهِ ( كسي كه موي سياه دارد )، پيشاني زخم در ذهنم متولد شد. پسري كه نميدانست جادوگر است مرتب كاملتر و واقعيتر ميشد. فكر ميكنم كه اگر در آن روز خودكاري به همراه داشتم و ميتوانستم فكرهايم را به روي كاغذ بياورم، الان ميتونستم داستان رو خيلي جالبتر بنويسم. من تعجب ميكنم كه به خاطر به همراه نداشتن يك خودكار كلي از تصوراتم را از دست دادم. من نوشتن سنگجادو را شروع كردم. آنها اولين صفحاتي بودند كه بدون اينك هبراي پايان كتاب تصميمي گرفته باشم مينوشتم. من همراه با افكارم به منچستر رفتم. افكار من مرتب در جهات عجيب و مختلف رشد ميكرد كه تمام آنها در مورد هري بود كه در هاگوراتز تحصيل ميكرد. ناگهان در 30 دسامبر 1990 اتفاقي افتاد كه دنياي هري مرا براي هميشه تغيير داد. مادر من مرد. دوران وحشتناكي بود. پدرم، من و دي از نظر روحيه ويران شده بودم. مادر من فقط 45 سال داشت و ما حتي تصور هم نمي كرديم كه مادر در اين جواني بميره. احساس ميكردم كه تحت فشار قرار گرفتهام و شكنجه را در قلبم حس مي:ردم 9 ماه بعد براي اينكه افسردگي من از بين بره به پرتقال سفر كردم. من در يك موسسه زبان براي تدريس زبان انگليسي كار گير آوردم. من فكر هريپاتر را كه هنوز در حال رشد كردن بود با خودم برده بودم. اميدوارم كه ساعات كار جديدم ( فكر ميكنم ظهرها و غروب ) براي زخم ناشي از مرگ مادرم، مرهم باشد و در همان زمان بود كه حس مرگ والدين هري، در ،در ذهن من عميقتر و واقعيتر شد. در هفتههاي اولي كه من در پرتقال بودم، قسمت مورد علاقهام را نوشتم: « آينهي حقيقت ( جادويي) ». اميدوار بودم زماني كه از پرتقال بازميگردم يك كتاب تمام شده در زير بغلم داشته باشم. ولي در واقع چيز بهتري به دست آوردم: دخترم! من با يك مرد پرتقالي آشنا شدم و ازدواج كردم و حاصل اين ازدواج جسيكا بود. من و جسيكا به ادينبورگ رفتيم، جايي كه خواهرم دي زندگي ميكرد، درست در كريسمس 1994. من دوباره شروع به تدريس زبان انگليسي كردم و مي دانستم با وجود تدريس تمام وقت و آماده كردن درس قبل از كلاس و نگهداري از يك بچهي كوچك اصلاً وقت نوشتن كتابم را نخواهم كرد. با اين حال زماني كه جسيكا در گهوارهاش به خواب فرو ميرفت، من به نزديكترين كافه ميرفتم و ديوانهوار مينوشتم. من تقريبا هر روز عصر به نوشتن مشغول ميشدم. گاهي اوقات از كتاب متنفر ميشدم در عين حالي كه عاشقش بودم… بلاخره تمام شد. من سه قسمت اول كتاب را در يك پوشهي پلاستيكي زيبا گذاشتم و براي يك نماينده فرستادم و او آنها را درست در همان روزي كه دريافت كرده بود، پس فرستاد… ولي نمايندهي دوم براي من يك نامه فرستاد و از من خواست تا فصلهاي بعدي كتاب را برايش بفرستم. نام او كريستوفر بود. او براي من تعداد زيادي ناشر پيدا كرد، اما بيشتر آنها قبول نكردند. در آگوست 1996 كريستوفر، با من تماس گرفت:
نشر بلومسري قبول كرده!
گوشهايم حرفهايي را كه ميشنيد باور نميكرد.
منظورت اينه كه كتاب براي چاپ ميره؟
من احمقانه اين سوال را تكرار ميكردم.
آيا واقعاً در؟
بعد من از خوشحالي فرياد ميزدم و به هوا پريدم. جسيكا در حالي كه بر روي صندلي پايه بلندش نشسته بود از خوردن چاي لذت ميبرد و بعدها فهميد چه اتفاقي افتاده است.
با تشكر
خوب امیدوارم که خوشتون اومده باشه و لذت برده باشین راستی من این رو از سایت جادوگران گرفته بودم
خوب می ریم سراغ جملات زیبا
:
عشق تنها بیماری است که انسان از آ لذت می برد
وقتی که شفا یافت به دوران بیماری حسرت می خورد.
بعدی:
کاش دزدان،عاشقی را از وجودم می ربودند
تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم
آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد
عشق را آلوده کرد!!!
او تمام هستیم را محو یک عشق معما گونه کرد
جرم من این بود تنها یک نگاه
با مجازاتی چنین سنگین و سخت!
یک جدایی و آهی تلخ
این تناسب در کدامین جای دنیا بوده است
اگر که تنها عاشقی جرم من است
دوست دارم که من مجرمترین انسان این دنیا باشم...
خوب امیدوارم که خوشتون اومده باشه![]()
خوب وقت رفتنه
ویرایش:من نتونستم پاسخ جغد هارو در وبلاگ دوستان بذارم حتما در اولین فرصت این کار رو می کنم![]()
ویرایش شده در روز چهار شنبه
بای![]()
از اینکه دیر اومدم معذرت می خوام امروز روز اول مدرسه برای من بود آخه ۷ صبح کی میره مدرسه؟؟؟![]()
من که ساعت ۹ رسیدم مدرسه و ۹:۳۰ اومدم بیرون می دونید چرا؟؟؟
واقعا مسخرس رفتم سر کلاس دیدم استاد داره با یکی از دوستای فابریکم جروبحث می کنه من که تازه از خواب بیدار شده بودم و حال نداشتم رفتم جلو بعد دیدم که استاد به من می که تو خفه شو
من رو می بینی برق از سرم پرید منم که فرشته
یهو زدم تو پوز استاد
بعدم بچه های کلاس ما رو جدا کردن بعد دیدم که تو دفتر مدرسه هستم به همراه دوستم و استادم بعد هم دیهم که یه برگه حذف درس اومد تو دستم![]()
واقعا که نامردن تا اومدم دوباره رفتم برای من که روز خوبی نبود ولی امید وارم که برای شما بوده باشه![]()
خوب چند خبر از سایت جادوگران هستش که براتون می ذارم:
در پي اعلام هفته پيش سايت وريتاسروم مبني بر اعلام تاريخ اكران فيلم پنجم هري پاتر ، يعني هري پاتر و محفل ققنوس ؛ شركت برادران وارنر تصميم به تاييد اين مطلب از اين سايت كرد . بر اساس اعلام سايت وريتاسروم فيلم هري پاتر و محفل ققنوس در روز جمعه ، 13 جولاي 2007 به روي پرده سينماها خواهد رفت ، بر همين اساس شركت برادران وارنر اين تاريخ را تاريخ درست اكران فيلم محفل ققنوس اعلام كردند .
خبري ديگر اينست كه در پي آپديت بخش دفترچه يادداشت سايت رولينگ ، شايعات چند هفته گذشته مبني بر بازي نكردن ميشايل گامبون در نقش دامبدور پايان يافت ، او در بخشي از آپديت سايتش نوشت كه با بازيگراني همچون ميشاييل گامبون در استوديو فيملسازي در لندن كه مكان ساخت فيلم هري پاتر هست ديدار كرده است . هفته هاي گذشته خبرگزاريها ، خبرهاي مبني بر بازي نكردن گامبون در نقش دامبلدور را اعلام كردند كه باعث شد تا اين شايعه هر روز بزرگتر شود. خوب امیدوارم که خوشتون اومده باشه با عرض معذرت امروز حال نداره که جملات زیبا بنویسم ببخشید خوب من دیگه باید برم بای![]()
![]()
ببخشید ازاینکه یه مدت نبودم خوب عید بود و دید و بازدید و سفر و این جور مشکلات خلاصه باید ببخشید.![]()
![]()
خوب من با عرض شرمندگی باید بگم که امروز خبری ندارم که براتون بذارم باید من رو ببخشید![]()
خوب یه عکس از نارسیسا مالفوی رو می تونید با کلیک کردن اینجا ببینید.
و همچنین می تونید یه کلیپ جدید رو که ۴:۳۶ است رو با کلیک کردن اینجا ببینید.
خوب حالا می رسیم به جملات زیبا:
رفاقت قصیه تلخیست
که از نامش گریزانم
بعدی:
به دریایی گرفتارم
که موجش عالمی دارد
امیدوارم که خوشتون اومده باشه![]()
خوب دیگه وقت رفتنه بای![]()
من امروز فقط به خاطر این آپ کردم که سال نو رو به شما تبریک بگم ولی حیف که دیگه یعضی از کسانی که قلبا ما رو همراهی می کردن دیگه نیستن مثل مریم جادوگر از وبلاگ جادو وجود داره و سپیده جون از وبلاگ Be Happy که دیگه در کنار ما نیستن و اما خاطراتشون باقی مونده ازت خواهش می کنم وقتی سر سفره هفت سین هستید این دوستان و تمام دوستانی که ما رو همراهی می کردن ولی الآن دیگه نیست رو دعا بکنید![]()
امید وارم سالی پر از عشق و محبت و شادی و خوشی و سربلندی و سرافرازی و سالی تهی از غم و اندوه و حسرت و ناراحتی و اظطراب و سر شکستگی رو در پیش رو داشته باشید![]()
![]()
و حالا یه جمله زیبا:
ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است
بعدی:
بردی دلم را من از تو آن می خواهم
وز گمشده خویش نشان می خواهم
سر هر مصراع را بردار
هر آنچه شد من از تو آن می خواهم
بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب فرا رسیدن سال نو رو پیشا پیش به شما عزیزان و خانواده محترمتان تبریک عرض می کنم و امیدوارم که سال خوب و خوشی رو در پیش رو داشته باشید![]()
خوب امروز خبر زیاد مهم و جدیدی نداریم. فقط سایت جادوگران دو خبر زده یکی از فیلم پنجم و دیگه از فیلم نامه جام آتش. می تونید با کلید کردن اینجا و اینجا این خبر ها رو بخونید.
و حالا چند تا عکس براتون میذارم:
سه دوست در کافه سه دسته جارو سیریوس در حال فرار با کج منقار
و حالا یه عکس از فاوکس ققنوس دامبلدور رو می تونید با کلیک کردن اینجا ببینید.
حالا می ریم سراغ جملات زیبا:
ای گل زیبا می خواهم تو را نزد او بفرستم
به شرط آن که هر وقت خواست تو را ببوسد
خجالت نکش!
و هرگاه خواست تو را به زلفش بیا ویزد
به او بگویی که قلب من همیشه بیاد او می تپد
از طرف من لبانش را ببوس و از زیبائیش
لذت ببر و از او بپرس که:
آیا قلب او هم برای من می تپد؟
خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه جواب کامنت های زیباتون رو در و.بلاگ های زیباترتون دادم![]()
خوب وقت رفتنه...![]()
بای![]()
اول می ریم سراغ یک خبر:
یه خبر از فیلم پنجم اینکه فیلمبرداری قسمت گراوپ برادر هاگرید شروع شده و در حال انجام هست. و فیلمبرداری تا دو ماه دیگر یعنی می ادامه داره بعدش دو ماه برای امتحانات بچه ها تعطیل می شه و از جولای دوباره ادامه می دن.
راستی سایت EMPIRE یه مطلب در مورد هری پاتر نوشته که می تونید با کلیک کردن اینجا ببینید.
و حالا جملات زیبا:
هر چه گشتم در این شهر نبود اهل دلی
تا بداند غم دلتنگی ما
بعدی:
از او پرسیدم که چقدر مرا دوست دارد؟
گفت:قدر تمام ستارگان آسمان
سرم را بالا گرفتم و دیدم که هیچ ستاره ای در آسمان نیست.
امیدوارم خوشتون اومده باشه![]()
خوب مرلین جون گفتی چرا جوابت رو ندادم راستش داشتم تو کتابها دنبال جواب می گشتم که دست خالی برگشتم و نتونستم جوابی رو پیدا کنم که بتونه هم من رو قانع کنه هم تو رو خلاصه باید ببخشی مثل اینکه کم آورد![]()
![]()
خوب پاسخ جغد های زیباتون رو در وبلاگ های بسیار زیباتون دادم![]()
خوب دیگه وقت رفتنه
بای![]()
اميد وارم حالتون خوب باشه اول مي ريم سراغ اخبار جديد:
اول اینکه دی وی دی جام آتش در ۲۴ ساعت اول فروش ۵ میلیون نسخه فروش کرد که افتخار بزرگی به حساب می آد و دیگه اینکه قسمت جلوه های ویژه فیلم جام آتش با اینکه نامزد اسکار شده بود جایزه ای نبرد. تا به حال هیچیک از قسمتهای فیلمهای هری پاتر جایزه ای نبرده است. خبر دیگه اینکه دیروز روز تولد ریموس بود که تولدشو به ریموس دوستان تبریک می گم. خبر دیگه اینکه جی کی رولینگ با اینکه ۱ میلیارد دلار دارایی داره امسال از رتبه ۶۲۰ به رتبه ۷۴۶ پولدارترین افراد دنیا نزول کرد.
خبر دیگه اینکه رولینگ سایتش رو تغییر داد. به محض اینکه اطلاعات دقیقی پیدا کردم بهتون می گم چی شده... راستی سایت جادوگران هم مطلبی در مورد دی وی دی فیلم چهارم زده که می تونید با کلید کردن اینجا برید بخونید.
لیست تولدهای کراکتر های دنیای هری پاتر رو هم می تونید با کلید کردن اینجا ببینید.
چهار ویدئو از پخش فیلم جام آتش و مصاحبه ها رو می تونید روی لینکهای زیر دانلود کنید:
قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم
حالا جملات زيبا:
او مي گويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من به او مي گويم اي نا آشنا
بگذر از من من تو را بيگانه ام
بعدي:
واي بر اسيري كه از ياد رفته باشه
در دام مانده صيد و صياد رفته باشد
اميد وارم خوشتون اومده باشه
شاد باشيد...![]()
![]()
باي![]()
اول از اینکه دیر آپ کردم معذرت می خوام آخه قرار بود دوشنبه آپ کنم ولی این درد مصخره که نمی ذاره
اشکالی نداره امروز تلافی می کنم![]()
اول چند خبر به نقل از سایت جادوگران:
یادداشتی از اما واتسون کارگردانی آلفونسو خواندن هری پاتر تولد رون و جادوگر ماه
و یک خبر دیگه:
رولینگ اعلام کرده در جشن ملکه بریتانیا قرار است قسمتی از کتاب خود را بخواند و عده ای تصور می کنند که این قسمت از کتاب هفتم باشد.خداکنه این طور باشه![]()
.
و خبر بعدي هم به گذارش سايت جادوگران:
در مراسم دیشب اسکار هری پاتر و جام اتش نتوانست هیچ اسکاری را از ان خود کند.در مراسم دیشب که هفتادو هشتمین مراسم اسکار بود هری پاتر و جام آتش که در قسمت جلوه های ویژه نامزد کسب اسکار شده بود نتوانست ان را به چنگ بیاورد.
در عوض فیلم خاطرات گیشا به عنوان بهترین جلوه های ویژه شناخته شد.تاکنون هیچ یک از فیلم های هری پاتر اسکاری را به دست نیاورده اند.
خوب مي رسيم به جمله هاي زيبا:
کوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد
نه تو ديگر هستي نه نگاهي که در آن دلخوشي ام سبز شود
سايه مي داند که به دنبال نگاهت همچون ابر سر گردانم
هيچ کس گمشده ام را نشناخت
تابش رايحه اي بي خبر آورد کسي در راه است
چشمي از درد دلم آگاه است
کاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد
که روزي احساسي بميرد.
خوب دوستان عزیز پاسخ جغد های زیباتون رو در وبلاگهای زیباترتون دادم.![]()
ویرایش:خوب ببخشید مثل اینکه سیستم این کافی نت مشل داره من هم خداییش با این درد بیشتر از این نمی تونم بمونم ولی به همتون سر زدم ولی نمی شه کامنت گذاشت واقعا مسخرس من احتمالا فردا یا پی فردا دوباره میام و واستون کامنت می ذارم شاد باشید.![]()
مرجان جون من اصلا ناراحت نشدم فقط منظورت رو متوجه نشده بودم راستی خداییش من راجع به اینکه گفته بودی نظرت در باره پیشنهاد من چیه کاملا گیج شدم آخه من پیشنهادت رو نمی دونم و تو کامنت های قبلی هم نتونستم پیشنهادی ازت پیداکنم لطفا دوباره پیشنهادت رو بگو
مرسی.
ویرایش:مرجان جون از اینکه بهم سر می زنی خیلی ممنونم راستی جمله بسیار زیبایی بود و بازم هم متوجه نشدم که دینا و بقیه دوستان در مورد چه پیشنهادی موافقت کردن ولی هرچی باشه منم هستم.
ویرایش:مرلین جون ببخش من نتونستم تو وبلاگت واست کامنت بذارم ۱۰ دقیقه موندم ولی وبلاگ باز نشد ببخش راستی عزیز در مورد اون بحث تو آپ جدید که فردا باشه می نویسم.
ویرایش شده در روز جمعه
خوب دیگه وقت رفتنه
بای![]()